بیا تو بخند

برای خواندن مطالب طنز اینجا کلیک کنید.

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 21:24 توسط هستی

 

آخرین جملات یک سوسک هنگام کشته شدنش توسط یک مرد:

بکش… آررره بیا منو بکش تو حسودیت می‌شه

از اینکه زنت ازمن می‌ترسه ولى از تو نمی‌ترسه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 10:51 توسط هستی|

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ:ﻣﻦ ﺟﺴﺪ رﻭ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ !ﻫﯿﭽﯽ ﻃﺮﻑ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻗﺮﺍﺭﻣﻮﻥ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ !ﺩﻓﻨﺶ ﮐﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻗﻄﻊ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﺎ مطمئننﺸﻢ ﮐﺸﺘﯿﺶکرک و پرم ریخت ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:25 توسط هستی|

ﺍﻭﻝ ﺧﻂ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺷﺪﻡ ۱ﻧﻔﺮ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﭘﺮ ﺷﻪبعد ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﮔﻔﺖ :ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﺎ ۱ﺳﺎﻋﺘﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻤﺎﯾﯿﻢ !ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻮﻝ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻮﻧﺪﻡ [تصویر: icon_neutral.gif]
ﯾﻨﯽ ﻣﺎ ۴ﻧﻔﺮ ﮐﻪ منهدم شدیم ،ﺧﻮﺩ ﺗﺎﮐﺴﯿﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩ

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:22 توسط هستی|

بزرگترین دروغ کتاب های عربی

“جمع مذکر سالم”

اصن مگه داریم !؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 11:10 توسط هستی|

با این حجم مردمی که ریختن تو پارکها دارن والیبال بازی می کنن

خدارو شکر می کنم که تیم ملی شمشیر بازیمون هیچ پخی نشد !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 11:9 توسط هستی|

پسره رفت تو کوچه دید داداش دوقلوش داره فوتبال بازی میکنه

محکم زد تو گوشش و گفت: عوضی تو اینجایی ؟

مامان 2 بار منو برده حموم :|

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 11:7 توسط هستی|

[تصویر: fefb416ab0ad.jpg]

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 10:33 توسط هستی|

یه آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ : ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﺎﺷﻤﺎﺑﺠﻨﮕﯿﻢ . ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﭼﻨﺪﻧﻔﺮﯾﺪ؟ آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : ﻣﻮ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎﮐﻮﮐﺎﻡ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﺍﻡ. ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﺷﻤﺎ 6 ﻧﻔﺮید، ﻣﺎ 4ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯدارﯾﻢ . ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﯿﺠﮕﯿﺪ؟ آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻡ . . . ﺑﻌﺪﺍﺯﺩﻗﺎﯾﻘﯽ آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﯿﻢ . ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ : ﺗﺮﺳﯿﺪﯾﺪ؟ آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ : ﻧﻪ ﻭﻟﮏ ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﻦ 4 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯾم !+هرهر2++هرهر2+

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 18:25 توسط هستی|

همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری یه زن دیگه میگیری؟
 
شوهر: قطعا نه!
 
همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
 
شوهر: خوب معلومه که میخوام
 
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
 
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
 
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
 
شوهر: ……!؟
 
همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
 
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
 
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
 
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشینت خیلی خوبه
 
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
 
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
 
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
 
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو میخواد
 
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
 
شوهر: نه سایزش سی و هشته(38)
 
همسر: [سکوت]
 
شوهر: [گند زدم!]

:))

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 23:57 توسط هستی|



كد قالب جدید قالب های پیچك